|
نقد آدمهایی که حتا بردن نامشان ، تن «بعضی»ها را میلرزاند! |
|
|
بگذارید تکراری نگوییم که حرف از زخم کهنه و دیرینهایست که هر از چند گاهی«سر» باز میکند و درد جانکاهاش به مغز استخوان میزند... پس بدون مقدمه،برویم سراصل مطلب:
قصهی«او» را همه خواندهایم! حرف از «حميد باکری» است که سال ۱۳۳۴ در شهر مياندوآب متولد شد.بهرسم خانواده پدرى كه از ميان فرزنداناش حداقل يك نفر را براى تحصيل عازم خارج از کشور میکرد، قرعه به نام او میافتد.آلمان كشورى بود كه حمید آنرا براى تحصيل انتخاب میکند.اما مدت زیادی نمیتواند آنجا دوام بیاورد؛ سوريه،لبنان و آموزشهاى چريكى... در بهمن ۵۷ حميد باکری در خارج از كشور به سر مىبرد،در عملیاتی قصد انتقال اسلحه به داخل را دارد. پشت مرز،انتظار دوستاناش را میکشد؛اما هرچه زمان بيشترى منتظر میماند،از هيچ كدام خبرى نمیشود. نگرانیاش اوج میگیرد...به جستوجوى خبر میرود تا بداند چه بلایی سر آنان آمده.او در آن لحظه نمیدانست انقلاب پيروز شده ... حميدباکری در ۲۰ دى ۵۸ ازدواج میکند.همسر این شهیدکه ۴ سال تجربهی گرانقدر نفس کشیدن مشترک با حمید باکری را در دفتر زندگی مظلومانهاش به افتخار دارد،از خاطراتاش با او و جنگ میگوید:«-دربرههای- ،عملکرد ضعیف مسوولان دركارخانه قند،اختلالی را بهوجود آورده بود.حقوق کارگران ماهها بود كه پرداخت نمیشد و كارگرها مىخواستند اعتصاب كنند.حميد از سپاه ۴۰۰ هزار تومان پول گرفت و به شوراى كارخانه داد تا بين كارگران تقسيم و غایله بخوابد.اين كار انجام شد،اما يكى از اتهامات حميد تا آخر، تهمت گرفتن اين مبلغ پول به نفع خود و خانوادهاش بود.همین باعث شد تا او از سپاه بيرون گذاشته شود. وضعيت عجيبى بود.يك عدهاى كه داراى تفكرمداراگرانه بودند كنار گذاشته شدند و عدهاى ديگر بهجاى ايشان آمدند! اما ماجراى جالب آن بود كه حدود ۵۰۰ نفر با خروج حميد استعفا دادند،» وی ادامه میدهد:«پس از اخراج،يكمدت رفت شهردارى،بعد هم جهاد...چیزی نگذشت که مهدى [برادرش] در شرایط سخت جنگ،از او خواست كه دوباره برگردد و از تجارب حمید در سازماندهى استفاده كند...» چیزی که برای خیلیها عجیب مینمود،داوطلبانه رفتناش بهجبهه بود که تا آخر نیز همان داوطلب ساده باقی ماند...و درست در آخرین حضور خاکیاش،باکری با آنكه فرمانده لشكر است،فرماندهى را به احمد كاظمى واگذار میکند و با عنوان فرمانده گردان به خط میزند...هر چه كردند برگردد،برنگشت که برنگشت.چون قرار بود تا در عملياتی بهنام خيبر [اسفند ۱۳۶۲] همراه حاج همت،به سوى ابديت پرواز کند...»
...و اما2يادگار بهجا مانده از حمید؛«احسان» و«آسيه»،که روزهای بیپدری را تجربه کرده و میکنند: خبرنگاری از«احسان» (فرزند شهید حمیدباکری) میپرسد: چرا در فيلم «موج مرده»،فرزند یک سردارسپاه با جنگ همذات پنداری نمیکند؟ احسان میگوید:«در موج مرده هم آنجا كه فرماندهان در اتاقى جمعاند،از سردار راشد مىپرسند چرا مىخواهى به سمت ناو دشمن بروى؟ او در پاسخ مىگويد: به دليل دفاع از شرف و ناموس اين مملكت و يكى به طعنه مىگويد پسرت كجاست؟ و اشاره به كوچ پسرش به آن سوى آب ها دارد. سردار راشد با قاطعيت مىگويد: آنزمان كه قرار شد ما جلو برويم و جنگ را اداره كنيم، رفتيم ، ولى بچههايمان را به شما سپرده بوديم. شما آنان را رها كرديد و به وظيفه خود در پشت جبهه درست عمل نكرديد...» وی با ذکر مثالی جالب ادامه میدهد:«سال گذشته براى بزرگداشت سالگرد شهادت پدرم، از فردى که به ما معرفى شده بود دعوت كرديم تا براى مراسم پدرم سخنرانی کند.ايشان در صحبتهاي خود و خطاب به فرزندان شهيد مىگفت: فرزند شهيدى كه لباس ناجور مىپوشد و يا ظاهرى [به اصطلاح] نامناسب دارد، لياقت ندارد فرزند شهيد ناميده شود[!] اينان پدرانشان را نمىشناسند[!] از گفته آن آقا ناراحت شدم و در پايان مراسم به ايشان گفتم،اگر بعضى از فرزندان شهدا ظاهر و لباس نامناسبى دارند،دليلاش این است آن عده كه در پشت جبهه بودند،كار خود را خوب انجام ندادند. مهندس احسان باكرى در جواب سوالی که از او پرسیده میشود وقتى«هيوا» ساخته ملاقلىپور اكران شد،شايع شد كه قصهي اين فيلم برگرفته از خاطرات مادرتان است،اظهار میکند:«قصهی هيوا با ماجراى پدر و مادرم ارتباطى ندارد،بلكه تنها نسبتاش با خاطرات مادرم آن است كه در دورهاى آقاى ملاقلىپور برنامه مستندی را از خاطرات مادرم و در ارتباط با چهگونگی زندگی پدرم تهيه مىكرد.تنها ايدههايى به ذهنشان رسيده بود و قصهي هيوا تجسم آن ايدههاست كه در ذهن كارگردان جرقه زده یا پرورانده شده و در نهایت،شكل بيرونى پيدا كرده است.خود مرحوم ملاقلىپور هم چنين ادعايى نداشتند و ايشان مثل هر هنرمند ديگر از محيط اطراف خود الهام مىگرفت. در پایان، وقتی از پسر باکری پرسیده میشود نظرت دربارهی این جمله معروف پدرت كه رزمندگان را بعد از جنگ به ۳ دسته تقسيم کرده چيست؟ «احسان» میگوید:«شما تحقق آن را در واقعيت جامعه مىبينيد، احتياجى به توضيح نيست. عدهاى پشيماناند، عدهاى برخوردار و عدهاى هم خانه نشين و در حال خوندل خوردن.» ح . ش
آخرنوشت : برای آن آژانس شیشهای نوشتهام ؛ که فراموش کرده حاتمی کیا ، حاج کاظماش را ! |
|
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |
|
|
| |